یادداشت‌ها

سؤاستفاده‌ی سطحی‌های ژرف‌نما از سطحی‌ها به‌واسطه‌ی سطحی‌سازیِ بیش‌تر

بیش از سه سال از نوشتن نوشتار «نقد اینستاگرام» و بیش از دو سال از انتشار-اش می‌گذرد. در این مدت اینستاگرام نفوذ بیش‌تری میان ایرانیان داشته‌است. عمده‌ی آن‌چه که می‌توانستم پیرامون اینستاگرام بگویم را در دو نوشتار «نقد اینستاگرام» و «روح بردگی – زاده‌شدن اربابان برده‌صفت» گفته‌ام، اما بد نیست یک سری نکته‌ی دیگر به آن‌ها اضافه کنم.

پیش از آن‌که به سروقت‌ِ آن‌چه که درصدد گفتن‌اش هستم برویم، لازم است این‌جا این نکته را بگویم که به گمان من، «حقیقتِ عینی» از دل مبناگرایی درمی‌آید و ازآن‌جا‌که مبناگرایی شکست‌خورده است، حقیقتی عینی نمی‌شناسم. این جمله که البته بسیار کُلی است و می‌باید شرح داده شود، اما این‌جا نیازی به استدلال‌کردن نیست، صرفاً خواستم یکی از فرض‌های نهانِ صحبت‌های خود در ادامه را همین‌جا گفته باشم.

نکته‌ی دیگر آن‌که وقتی چنین عقیده‌ای دارم، معنای‌اش این نیست که گوشه‌ای می‌نشینم تا عمر سر آید و من با حقیقتی که مطلق دانسته‌ام‌اش رخت بربندم از جهان، بل می‌باید بحث کنیم، چراکه احتمال آن‌که اشتباه فکر کرده باشم کم نیست. نمی‌توانم هیچ عقیده‌ای را بدون بحث‌کردن بپذیرم، کمااین‌که بحث‌کردن نیز پیروی از مبناگرایی باشد!

تمامی اندیشه‌ی بشری دَوری است – درست‌انگاشتن قضیه‌ای که درست‌انگاشتن‌اش درست‌انگاشتنِ همان قضیه را نادرست جلوه می‌دهد!

اندر فضای اینستاگرام و توییتر از لحاظ معرفت

من در نوشتار نقد اینستاگرام نکاتی مختلف در باب اینستاگرام گفتم، اما نکته‌ای وجود دارد که می‌باید بیش‌تر روی آن تمرکز کنم. در اینستاگرام و به‌خصوص توییتر، میان برخی از تولیدکنندگانِ محتوا جَوی وجود دارد – جَوی که به‌مثابه‌ی هاله‌ای حولِ ذهن‌شان را گرفته‌است. آن‌ها گمان برده‌اند که روشن‌فکر اند و ذهنی جدا از عامه‌ی مردم دارند و ازآن‌جا‌که دوست‌دار عامه‌ی مردم اند درصدد برآمده‌اند که روشن‌شان کنند و به‌شان یاد دهند اصول زندگی را و البته دراین‌بین جایگاهی بالاتر از عامه‌ی مردم برای خود دست‌وپا کنند.

عده‌ای دیگر از این تولیدکنندگان محتوایِ به‌ظاهر روشن‌فکرانه، خود می‌دانند که روشن‌فکر نیستند، خود می‌دانند که کتابی نخوانده‌اند، اما درصدد اغوا اند، آن‌ها می‌خواهند با روشن‌فکرنمایاندنِ خود دلِ جنس‌های مخالف را بربایند و دراین‌میان به‌واسطه‌ی جمع‌کردن لایک و کامنت، پولی به جیب بزنند.

اما مقصودِ من از این افراد کی‌ست؟ چند نمونه مثال می‌زنم. پستِ اینستاگرامیِ زیر را ببینید و به تعداد لایک‌ها توجه کنید:

اینستاگرام و توییتر
این جماعت هیچ‌زمان فکر-اش را هم نمی‌کردند که این مقدار مخاطب برای خزعبلات‌شان وجود داشته باشد، اما اینستاگرام و توییتر و امثال این‌ها، راه را برای مخاطب‌گردآوردن جهت سخنان سطحی و بی‌ارزش هموار کرده‌اند.

ببینید این آقا به‌چه‌سان شعورِ اندکِ مخاطبین‌اش را به تمسخر می‌گیرد. دقیق نمی‌توانم بگویم که او جزو دسته‌ی آن‌هاست که می‌دانند روشن‌فکر اند یا آن‌ها که می‌دانند روشن‌فکر نیستند و درصدد اغوا برآمده‌اند، اما گمان می‌کنم لااقل این یکی جزو دسته‌ی دوم باشد. در توییتر و اینستاگرام، روشن‌فکر کسی نیست که پیرامون فلسفه، جامعه‌شناسی و موارد این‌قبیل می‌نویسد، چه‌آن‌که کم‌تر کسی‌ست که واقعاً فلسفه‌دان یا جامعه‌شناسی‌خوان باشد و در این قبیل شبکه‌های اجتماعی فعالیت کند، امروز روشن‌فکر – لااقل در توییتر و اینستاگرام ایرانی – کسی‌ست که آرمان‌های آمریکایی را بلغور می‌کند، از جمله فمینیسمِ سطحیِ آمریکایی را. امروز در توییتر و اینستاگرام کافی‌ست بتوانی واژه‌ها را جفت‌وجور کنی، نه آن‌که اصلاً پشیزی از ادبیات سر-ات شود، صرفاٌ بتوانی جفت‌وجور کنی و نثر را از حالت محاوره‌ی ایرانی به‌در-اش کنی [آخ امان از زبان فارسی که این‌همه میان محاوره‌اش با نثر کتابی‌اش تفاوت است] و سپس از موارد روزمره‌ی زنان در ایران بنویسی، به‌ روشنفکر، ادیب، جامعه‌شناس، نویسنده و خلاصه هر چیزی که بالارونده از عامیت است تبدیل می‌شوی.

این آقای نویسنده حتی «ارجحیت» نمی‌داند چیست و به‌جای آن «ارجعیت» نوشته‌است. کسی‌که دو کتاب خوانده باشد می‌داند ارجحیت و رجحان و ترجیح و اولویت‌قراردادن چه هستند و ارجعیت چیست. اما اجازه دهید ببینیم این آقای ابطحیِ عینک‌آفتابی‌زنِ نیم‌رخ‌نشان‌دِه را کاربران‌اش به‌چه‌سان تعریف کرده‌اند:

آرش شمسی

این‌که این نظرات به‌اصطلاح فیک اند و خود ابطحی یا رفیقان‌اش نوشته‌اند یا نه را نمی‌دانم، اما واقعاً اغلب آن 600 نظر تعریف اند.

اجازه دهید موردی دیگر را ببینیم:

اینستاگرام و توییتر
فقط و فقط به‌خاطر خود-اش است. این جماعت با 6 کلاس سواد برای‌مان توضیح می‌دهند که دختر یا پسر اگر به خودشان می‌رسند برای خودشان است. اگر از آن‌ها بخواهی «خود» را تعریف کنند، به تته‌پته می‌افتند، اما اکنون در اینستاگرام و توییتر بارها از «خودشان» حرف می‌زنند. اگر دختری آرایش نمی‌کند از نگاه این آقای جامعه‌شناس، روان‌شناس، فیلسوف و شاید دانشمند «به انتخاب خود-اش» است. او هیچ از جبر سیاسی، جبر علی، وجود یا عدم خودآگاهی و بسیاری موارد دیگر نمی‌داند، او صرفاً حرف می‌زند و از بدِ روزگارِ سخیف‌مان، سخنان‌اش بیش از 50 هزار لایک دارند!

مورد زیر را هم ببینید:

اینستاگرام و توییتر
در روزگاری که در آن زندگی می‌کنیم، از نگاه برخی سطحی‌بینان و سطحی‌کنندگان، بسیاری چیزها «بدیهی» اند. در اینستاگرام «بدیهی‎فروشی» باز شده‌است و این بسیار خطرناک است.

 به تعداد لایک‌ها توجه کنید. متأسفانه نمی‌توانم حتی 10 درصد از نظرات را بنویسم، اما فکر می‌کنم می‌توانید حدس بزنید.

**************** 

******************

این سه نفری که نشان دادم، مُشتی اند نمونه‌ی خروار. پست‌هایی که ازشان نشان دادم، پست‌هایی پیرامون فمینیسم سطحی اند، اما افرادی دیگر هستند که پیرامون موضوعات دیگری که مستقیم با زندگی قرن بیست‌ویکمیِ آمریکایی در ارتباط اند می‌نویسند، اما به همین سبک! کدام سبک؟

بحث اصلی من پیرامون سبک نوشتن این افراد است. نوشتارهای‌شان را ببینید: کوچک‌ترین استدلالی در آن‌ها نمی‌بینید. شخصاً چندان به استدلال به‌مثابه‌ی راه‌بَرنده به حقیقت عینی ایمان ندارم، چه‌آن‌که در بالا گفتم به مبناگرایی ایمان ندارم، اما نمی‌توانم پشیزی ارزش برای سخنی قائل شوم که بی‌هیچ‌استدلالی ارائه می‌شود. استدلال حتماً نباید دودوتاکردن‌های منطق ارسطویی باشد، گاه می‌توان کتابی چندصفحه‌ای نوشت و کل کتاب را استدلال نتیجه کرد، گاه می‌توان فیلم درست کرد، می‌توان رمان نوشت و از آن‌ها به‌عنوان زمینه‌ی حرف استفاده کرد.

نکته‌ی دیگر آن‌که تفاوت است میان آن‌که بگوییم «حقیقتی در کار نیست، ما همه آن چیزی را که باب‌میل‌مان است حقیقت می‌دانیم»، تا این‌که بگوییم «حقیقتی در کار نیست، ازاین‌رو باید آن چیزی را که باب‌میل‌مان است حقیقت بدانیم».

نکته‌ی دیگر آن‌که این جماعت نه اولی و نه دومی – از این دو تا که در خط بالایی گفتم – را نمی‌دانند، تمامی استدلال این جماعت «روح زمانه» است، یا بهتر است بگویم «روح اینستاگرام»، «روح توییتر».

در فضای روشن‌فکری این دو شبکه‌ی اجتماعی، آمریکایی‌زندگی‌کردن به‌مثابه‌ی «زندگی نرمال» ارائه شده‌است. این‌ها چون ذهن‌شان در حد همان‌ها است که برای‌شان می‌نویسند، توانایی تشخیص این مورد را ندارند. یا گمان می‌کنند بسیار روشن‌فکر شده‌اند، یا جزو دسته‌ی دوم اند و می‌دانند که روشن‌فکر نشده‌اند، اما فکر می‌کنند که «نان و نام و دوست‌دختر» در نوشتن این‌گونه چیزها است.

سخن اصلی‌ام در این نوشتار این است که «خود» انسان تلفیقی از گذشته و تقابل گذشته با حال و آینده است. این «گذشته» نیز تلفیقی از خوانده‌ها، اندیشیده‌ها، تربیت‌شده‌ها، القاشده‌ها و موارد این قبیل است. هر بار که این موارد با چیزی جدید روبه‌رو می‌شوند، در هم حل می‌شوند و باری دیگر «گذشته» تشکیل داده می‌شود. این گذشته مدام با چیزهای «حال» و «آینده» تلفیق می‌شود و «گذشته‌ای» دیگر حاصل می‌گردد، ازاین‌رو گذشته مدام تغییر می‌کند.

«گذشته‌ی» مخاطب این افراد، گذشته‌ای‌ست خالی از «اندیشیده» و «خوانده». آن‌ها اگر «خوانده» بودند، اگر «اندیشیده» بودند، نه‌آن‌که به حقیقت می‌رسیدند، بل ذهن‌شان بازتر می‌شد و هر خزعبلی را به‌سادگی نمی‌پذیرفتند.

اما چون نخوانده‌اند یا کم خوانده‌اند و کم اندیشیده‌اند، ذهن‌شان نمی‌تواند بررسی کند گفته‌ای که به آن‌ها القا می‌شود را و همچنین چون این گفته باب‌میل‌شان است، به‌سادگی می‌پذیرند-اش. اما میل‌شان چگونه شکل گرفته‌است که این گفته باب‌میل‌شان است؟

درباب چگونگی شکل‌گیری میل مخاطبینِ روشن‌فکرنماهای توییتر و اینستاگرام در نوشتاری دیگر می‌توان بحث کرد.

*******************

*******************

جهانی که اینستاگرام و توییتر و موارد این قبیل حاکم‌اش هستند را نمی‌توانم بپذیرم – شوربختانه -، اما توانایی تغییردادن‌اش هم ندارم و قطعاً من هم از تأثیرپذیرفتگانِ این شبکه‌ها هستم، لیکن تلاش‌ام این است که کم‌تر تأثیر بپذیرم.

اینستاگرام به‌سادگی نشان‌مان می‌تواند داد که دموکراسی در هر کجای این جهان شوخی‌ای بیش نیست. مردم هیچ‌زمان نمی‌توانند حاکم شوند، آن‌ها هماره تحت سلطه اند، چه‌آن‌که اگر تحت سلطه نبودند نام‌شان «مردم» نبود. مردم آمده‌اند که «مردم» باشند، تا با آن‌ها بازی شود، اما صرفِ مقداری مطالعه می‌توانست سطح مردم را بالا بَرَد تا مقداری از «مردم» بودن فاصله گیرند و این‌سان هر الدنگِ بی‌همه‌چیزی با کنار نهادن چند واژه، مخ‌شان را به کار نگیرد و ازشان به‌واسطه‌ی لایک و کامنت «نام و نان و دوست‌دختر» نستاند و خود ندانَد که در چه جاده‌ای گام می‌زند!

سطحی‌سازیِ هرچه‌بیش‌تر سطحی‌ها به‌دست سطحی‌هایی دیگر، آزاردهنده‌ترین چیزی‌ست که در اینستاگرام دیده‌ام.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو ||| چو پرده برافتد نه تو مانی و نه من

نیازی به ثبت ایمیل نیست. لطفاً دیدگاه‌تان را بنویسید.

guest

نیازی به ثبت ایمیل نیست. لطفاً دیدگاه‌تان را بنویسید.

4 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده‌ی تمامی دیدگاه‌ها

این‌ها را هم بخوانید