فلسفه برای نوآموزانمقالات ویژه

نگاهی به رساله لیزیس افلاطون | بحث در باب چیستیِ دوستی

در نوشتار حاضر، خواهان بحث در باب رساله‌ای هستم که نظرات در مورد آن بسیار متفاوت اند: رساله لیزیس افلاطون. برخی آن را رساله‌ای خام و برخی دیگر پخته می‌بینند. در همین ابتدا می‌خواهم نظر-ام را در مورد این رساله عرض کنم. به نظر من، رساله از لحاظ ادبی یک سر و گردن از رسالات نخستینِ افلاطون بالاتر است. توصیف شخصیت‌ها و ارتباط آن‌ها با یکدیگر و البته راوی‌بودن سقراط، از نکات جدیدی نسبت به رسالات نخستینِ افلاطون محسوب می‌شوند؛ اما از لحاظ فلسفی – به نظر من – استدلالات سقراط، شاید آگاهانه، در رساله لیزیس استدلالاتی مُجاب‌کننده نیستند و تنها کاربرد آن‌ها در فریب‌دادن طرف مقابل است.

در باب تاریخ نگارش رساله لوسیس یا لیزیس افلاطون به‌قطع نمی‌توان سخن گفت، لیکن به‌طورکلی می‌توان آن را در زمره‌ی رسالات سقراطی به حساب آورد؛ یعنی رسالاتی که مربوط به دوران اولیه‌ی نگارش افلاطون هستند. رسالاتی که حول یک تعریف می‌چرخند و دست آخر هم به یک تعریف نمی‌رسند.

فارغ از این‌ها، در مورد اصالت رساله، همین‌قدر می‌توانم بگویم که در قرن اخیر، هیچ پژوهشگری در باب اینکه این رساله از افلاطون است شک ندارد.

شَمایی کلی از رساله لیزیس یا لوزیس افلاطون

سقراط به‌عنوان راوی، با دو فرد، یکی هیپوتالس و دیگری کتزیپوس، دیدار می‌کند و پس از گفت‌وگویی اولیه از ورزشگاهی تازه‌ساخت باخبر می‌شود که این دو به همراه چندی دیگر در آن‌جا جمع می‌شوند و به بحث و جدل می‌پردازند. در این بین، سخن از معشوق هیپوتالس به میان می‌آید و معلوم می‌گردد که وی معشوقی نوجوان به نام لیزیس دارد که سخت دوستدار اوست. برای او شعر می‌گوید و خاطر-اش را بسیار می‌خواهد. سقراط می‌گوید که شعر خواندن، و به اصطلاح این ادا اطوارها، بر غرور معشوق‌ها می‌افزاید. چون هیپوتالس رفتار صحیح را از سقراط جویا می‌شود، سقراط می‌گوید که تا لیزیس را نبیند، نمی‌تواند بگوید که چگونه با آن نوجوان می‌باید رفتار کرد. از این رو، قرار می‌گذارند که در ورزشگاهی بحثی راه اندازند تا لیزیس هم به بحث بپیوندد، چرا که لیزیس به این‌گونه بحث‌ها، آن‌هم اگر یک پای بحث سقراط باشد، بسیار علاقه دارد.

همین اتفاق روی می‌دهد و منکسنوس و لیزیس، دو نوجوان کم‌سن‌وسال، مورد آماج حملات پرسشی سقراط قرار می‌گیرند. به این ترتیب بحثی در باب دوستی شکل می‌گیرد و پرسش اصلی سقراط این است که «دوستی چیست»؟

در اینجا، مقصود از دوستی می‌تواند علاقه‌ی بین دو شخص هم در نظر گرفته شود. این که دوستی و علاقه‌ی مورد نظر در این رساله، با دوستی و علاقه و عشق در رساله‌ی مهمانی یکی است یا نه، بحثی است که میان شارحان اصلی افلاطون در میان بوده و هست.

خلاصه رساله لیزیس افلاطون

1- مقدمه‌ی رساله

راوی رساله لوسیس یا لیزیس، سقرط است. او آن‌هنگام که از آکادمی به سوی ورزشگاه می‌رود، به دو فرد برمی‌خورد: هیپوتالس و کتزیپوس. نکته‌ای که می‌باید به آن اشاره کنم این است که به‌ورزشگاه‌رفتن سقراط در آن زمان امری متداول بوده، زیرا فی‌الواقع این مکان برای کسانی که خواهان بحث و گفت‌وگو با دیگران بوده‌اند، مکانی مناسب بوده است.  به‌هرحال، بحث سقراط با آن دو تن به معشوق هیپوتالس، یعنی لیزیس می‌رسد و پس از آن‌که کتزیپوس از شعر گفتن و ستایش‌های هیپوتالس از معشوق‌اش سخن به میان می‌آورد، سقراط می‌گوید که «… دور از عقل نیست که انسان به جای رام‌کردن معشوق، او را به وسیله‌ی شعر و سرود وحشی کند؟» [افلاطون، رسالات، برگردان م.ح.لطفی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1368، ص 140]

هیپوتالس، چون سخن سقراط در نظر-اش خوش می‌آید، از سقراط راه رفتار صحیح را جویا می‌شود. اما سقراط می‌گوید تا لیزیس را نبیند، نمی‌تواند بگوید که با او چگونه رفتار باید کرد. از این رو، به داخل ورزشگاه نوبنیادی می‌روند که محل بحث هیپوتالس و کتزیپوس و دیگران، زیر نظر یک سوفسطلایی به نام میکوس است. قرار است در آن‌جا سقراط بحثی را آغاز کند تا لیزیس هم به آن‌ها ملحق شود. این پیشنهاد ازآنِ هیپوتالس بود. همو بود که به سقراط گفت «… اگر تو با کتزیپوس وارد ورزشگاه شوی و در گوشه‌ای بنشینی و گفت‌وگویی آغاز کنی، بی‌گمان لیزیس به نزد تو خواهد آمد، زیرا به شنیدن بحث، دلبستگی فراوان دارد». [پیشین، صص 140-141]

از قضا آن روز، روز جشن است و جوانان در ورزشگاه گرد هم آمده‌اند. چون سقراط وارد ورزشگاه می‌شود، مراسم جشن را پایان‌یافته می‌بیند و هر گروهی را سرگرم کاری مخصوص. در اینجا سقراط، لیزیس را می‌بیند که تاجی از گل به سر دارد و به سبب زیبایی‌ خاص‌اش از دیگران جدا به نظر می‌رسد. در همین هنگام است که منکسنوس، که گویا همان منکسنوسی است که یکی از رسالات افلاطون به نام اوست، به همراه چند جوان دیگر به سقراط می‌پیوندند و لیزیس، که تا آن‌هنگام شرم بر او غالب بود، نیز به جمع می‌پیوندد.

سقراط از منکسنوس چند سوال مقدماتی می‌پرسد و چون منکسنوس را برای اجرای یکی از آیین‌ها صدا می‌زنند، سقراط لیزیس را مخاطب قرار می‌دهد. او با پرسش‌های مکرر خود می‌خواهد به هیپوتالس، که در آن پشت پنهان شده تا لیزیس او را نبیند، نشان دهد که معشوق را این‌گونه باید بار آورد تا غروری نداشته باشد و نه آن‌که با شعر و سرود باعث مغرور شدن او شد. اما چگونه این کار را انجام می‌دهد؟

سقراط به لیزیس می‌گوید که پدر و مادر او دوست‌اش دارند و طبیعتاً به‌دنبال خوشبختی فرزند خود هستند. سپس با این پیش‌فرض که کسی که اختیار-اش به دست دیگران باشد خوشبخت نیست، نوجوان بیگناه را دچار تناقض می‌کند. او پرسش می‌کند و پاسخ می‌شنود و حاصل این پرسش و پاسخ این است که پدر و مادر لیزیس او را از انجام بسیاری کارها بازمی‌دارند و حتی اختیار او را در دست یک برده قرار داده و او را تحت آموزش آموزگار گماشته‌اند. او – یعنی لیزیس – حتی اجازه‌ی گرفتن لگام اسب را ندارد. لیزیس علت را کمیِ سن خود می‌داند؛ اما سقراط در پاسخ می‌گوید:

گمان نمی‌کنم علت کمی سال باشد. چه گمان می‌بَرَم پدر و مادر-ات برای پاره‌ای کارها منتظر نمی‌شوند تا تو مسن‌تر گردی بلکه آن‌ها را هم‌اکنون به تو واگذار می‌کنند. مثلاً وقتی که می‌خواهند در خانه چیزی خوانده یا نوشته شود، به تو روی می‌آورند. [پیشین، ص 144]

پس معیار چیست که لیزیس اجازه‌‌ی انجام برخی کارها را دارد و برخی کارها را نه؟ به زعم سقراط در رساله لیزیس افلاطون، این دانایی و نادانی انسان در زمینه‌ی موردنظر است که باعث می‌شود به انسان اختیار کاری را دهند یا نه. اینجا سقراط سودگرایی و دانش‌گرایی همیشگی‌اش را با هم تلفیق می‌کند و به لیزیس می‌گوید:

پس اگر دانا شوی همه دوست تو خواهند بود و تو را گرامی خواهند داشت زیرا خوب و سودمند خواهی بود، ولی اگر دانا نگردی هیچ‌کس، حتی پدر و مادر و دیگر خویشان‌ات، دوست تو نخواهند بود. [پیشین، ص 146]

سپس سقراط می‌گوید همین که لیزیس اجازه‌ی انجام خیلی کارها را ندارد و حتی برای او آموزگار تعیین کرده‌اند نشان از نادانی او دارد و چون نادان است نباید مغرور باشد. لیزیس می‌پذیرد. سقراط چون به هدف خود، یعنی ازبین‌بردن غرور لیزیس، رسیده‌است روی به هیپوتالس می‌کند تا به او بگوید که با معشوق این‌گونه باید سخن گفت؛ لیکن به‌یک‌باره به یاد می‌آورد که هیپوتالس خوش ندارد که لیزیس از حضور او در این جمع باخبر شود، پس سکوت اختیار می‌کند.

در همین‌دم، منکسنوس بازمی‌گردد و با اصرار لیزیس بحثی میان سقراط و منکسنوس درمی‌گیرد – بحثی که می‌توان گفت کاملاً یک‌طرفه است و منکسنوس، که گویی در بحث و گفت‌وگو چیره‌دست است، تا پایان رساله جز تایید پرسش‌ها و پیش‌فرض‌های سقراط چیزی زیاده نمی‌گوید؛ همچون اغلب رسالات نخستین و میانیِ افلاطون.

2- تعریف نخست از دوستی

بحث سقراط با منکسنوس در رساله لیزیس افلاطون در باب چیستی دوستی است. سقراط به منکسنوس می‌گوید که از دوستی چیزی نمی‌داند و منکسنوس و لیزیس، که دوست هستند، باید بدانند دوستی چگونه چیزی است. او می‌پرسد:

… وقتی کسی به کسی دلباخته است کدام‌یک از آن‌دو دوست دیگری است؟ عاشق دوست معشوق است یا معشوق دوست عاشق یا از این نظر میان آن‌دو فرقی نیست؟ [پیشین، ص 148]

 منکسنوس، گزینه‌ی آخر را می‌پذیرد. سقراط می‌گوید با پذیرفتن گزینه‌ی آخر، نتیجه این می‌شود که هر دو دوست یکدیگر اند حتی اگر معشوق به عاشق علاقه‌ای نداشته باشد. سقراط در ادامه با پرسشی زیرکانه، سعی در به‌چالش‌کشیدن تعریف می‌کند.

او می‌گوید:

عاشق دوست معشوق است اعم از آن‌که معشوق به او مهر بورزد یا از او بیزار باشد یا معشوق دوست عاشق؟ یا اگر مهربانی از هر دوسر نباشد هیچ‌کدام را نمی‌توان دوست دیگری شمرد؟ [همان]

منکسنوس با قبول گزینه‌ی آخر، برخلاف سخن پیشین خود عمل می‌کند. یعنی قبول می‌کند که تا دو طرف به یکدیگر علاقه نداشته باشند نمی‌توان هیچ‌کدام را دوست دیگری دانست. اما سقراط دوباره تعریف تازه را رد می‌کند. او می‌گوید برطبق این تعریف، اگر عاشقْ خودْ معشوق نباشد، نمی‌توان او را دوست معشوق به حساب آورد. بنابراین کسی که اسب را دوست دارد ولی اسب او را دوست ندارد، دوست اسب نیست و همینطور کسی که …

برای مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل این نوشتار، لطفاً اشتراک ویژه تهیه کنید.

خرید عضویت ویژه

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو ||| چو پرده برافتد نه تو مانی و نه من
guest
ضرورتی برای نوشتن نام و ایمیل نیست.
0 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده‌ی تمامی دیدگاه‌ها

پس از مطالعه‌ی این نوشتار، این‌ها را هم بخوانید