ادبیاتادبیات ایران

ردپای خودکشی در آثار صادق هدایت | از داستان‌ها تا نامه‌ها

صادق هدایت نویسنده‌ای‌ست که حجم آثار نوشته‌شده درباب او، و بحث‌هایی که پیرامون آثار و اندیشه‌های او در طول چند دهه صورت گرفته، بسیار زیاد است. او در سال 1281 متولد شد و در 19 فروردین ماه 1330 در پاریس با استفاده از گاز خودکشی کرد – اما با توجه به خودکشی‌های نافرجام پیشین‌اش و همچنین ردپای خودکشی در آثار و نامه‌هایی که از او به جا مانده، به ضرس قاطع می‌توان گفت که هدایت نه آن‌که صرفاً در هفته‌ها و روزهای منتهی به خودکشی‌اش به خودکشی فکر کرده باشد، بل از ایام جوانی، اگر نگوییم نوجوانی، به خودکشی فکر می‌کرده است.

خودکشی مسئله‌ای نبود که در اواخر عمر ریشه در اندیشه‌های هدایت دوانده باشد، بل او در اکثر روزهای زندگی‌اش در اندیشه‌ی خودکشی بود. خودکشی صادق هدایت را سال‌ها پیش از عملی‌شدن در داستان‌های کوتاه‌اش و البته در نامه‌هایی که برای این و آن ارسال می‌کرد، خصوصاً شهید نورایی و جمال‌زاده، می‌توان دید. در نوشته‌ای به این کوتاهی قصد تجزیه و تحلیل علت خودکشی صادق هدایت و یا تجزیه و تحلیل آثار او را ندارم، بل مقصود-ام نشان دادن ردپای خودکشی در آثار اوست. ابتدا از داستان کوتاه‌ها شروع کرده و سپس به نامه‌ها می‌پردازم.

ردپای خودکشی در آثار صادق هدایت
صادق هدایت، مدتی کوتاه پس از خودکشی اول در جوانی – سال 1307

خودکشی در داستان کوتاه زنده به گور

زنده به‌ گور از جمله نوشته‌های اولیه‌ی صادق هدایت به شمار می‌رود. این داستان کوتاه، که مربوط به 26-27 سالگی هدایت است، در واقع داستان کوتاه نیست بل یادداشت‌های یک فرد افسرده و غمگین است که آرزویی جز مرگ و رهایی از زندگی ندارد. این شخص، در سرتاسر زنده به گور در مورد خودکشی صحبت کرده، سیانور و تریاک می‌خورد تا بمیرد اما موفق نمی‌شود. دست آخر خودکشی می‌کند و یادداشت‌های او برجا می‌ماند.

راوی در طی داستان، بارها و بارها در باب خودکشی سخن می‌راند و به‌کرات آن را می‌ستاید. برخی از اشارات راوی داستان زنده به گور به خودکشی عبارت اند از:

1- «هیچ‌کس نمی‌تواند پی ببرد. هیچ‌کس باور نخواهد کرد. به کسی که دست‌اش از همه جا کوتاه بشود می‌گویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد، وقتی که مرگ هم پشت‌اش را به آدم می‌کند، مرگی که نمی‌آید و نمی‌خواهد بیاید…! همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم». [1]

2- «تنها یک چیز به من دلداری می‌دهد. … در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار  به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه‌ی مراحل آن را پیموده، … بلأخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه‌ی رگ و پی خودش را بریده و این دفعه‌ی سیزدهمین می‌میرد. این به من دلداری می‌دهد». [2]

3- «نه، کسی تصمیم خودکشی نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آن‌هاست. نمی‌توانند از دست‌اش بگریزند». [3].

4- «چندین بار به فکرم رسید که چشم‌ها‌ی‌ام را ببندم بروم جلو اتومبیل چرخ‌های آن از روی‌ام بگذرد، اما مردن سختی بود». [4]

5- «در این بازیگرخانه‌ی بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی می‌کند تا هنگام مرگ‌اش برسد». [5]

6- «زندگی‌ام وازده شده، بیخود، بی‌مصرف، باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. این‌دفعه شوخی نیست. هرچه فکر می‌کنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمی‌دهد، هیچ چیز و هیچ کس…». [6]

7- «هرچه فکر می‌کنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است. من یک میکروب جامعه شده‌ام، یک وجود زیان‌آور». [7]

ردپای خودکشی در آثار صادق هدایت
خودکشی صادق هدایت

خودکشی در داستان کوتاه گرداب

گرداب داستانِ مردی ست که عاشقِ زن دوست خود شده. بهرام، دوست صمیمی همایون، سال‌ها با عشق زن همایون، یعنی بدری، زندگی می‌کند و دست آخر خود را می‌کشد. همایون از علت خودکشی بهرام خبر ندارد، اما به تدریج بر اثر برخی عوامل به شک می‌افتد که نکند بهرام با زن او، یعنی زن همایون، رابطه داشته است؟ خودِ همایون نیز در یک‌جا اقدام به خودکشی می‌کند که خیلی زود پشیمان می‌شود:

 [همایون] رفت پشت میز تحریر-اش نشست. کشوی آن ‌را بیرون کشید، هفت‌تیر کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت درآورد. امتحان کرد، فشنگ‌ها سر جای‌اش بود. توی لوله‌ی سرد و سیاه آن را نگاه کرد و آن‌ را آهسته برد روی شقیقه‌اش گذاشت. ولی صورت خون‌آلود بهرام به یادش افتاد… بلأخره آن را در جیب شلوارش جای داد. [8]

دست آخر، همایون تکه‌ای کاغذ را میان وصیت‌نامه‌ی بهرام پیدا کرده و علت خودکشی بهرام بر او روشن می‌شود:

لابد این کاغذ بعد از مرگ‌ام به تو خوهد رسید. می‌دانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد، چون هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی‌کردم. ولی برای این‌که سِری در میان ما نباشد، اقرار می‌کنم که من بدری زن‌ات را دوست داشتم. چهار سال بود که با خودم می‌جنگیدم، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده بود کشتم، برای این‌که به تو خیانت نکرده باشم. [9]

ردپای خودکشی در آثار صادق هدایت
خودکشی صادق هدایت

خودکشی در داستان آبجی‌خانم

آبجی‌خانم داستانی حکایت‌گونه است. این داستان ماجرای دختری زشت را نشان می‌دهد که به خواهر خوشگل خود حسادت می‌کند. همگی تمام توجه‌شان به خواهر اوست. حتی خواهر خوشگل او در حال ازدواج است ولی او مجرد و بی همسر مانده. دست آخر آبجی خانم از فرط حسادت خودکشی می‌کند.

شبی که عروسی به پایان می‌رسد، صدای افتادن یک نفر در آب همه را بیدار می‌کند. وقتی بیرون می‌آیند کسی چیزی نمی‌بیند و در حال برگشت هستند که

… ننه حسن دید کفش دمپایی آبجی خانم آمده بود روی آب، موهای بافته‌ی سیاه او مانند مار به دور گردن‌اش پیچیده شده بود، رخت زنگاری او به تن‌اش چسبیده بود، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود به یک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آن‌جا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت! [10]

صادق هدایت در جوانی
صادق هدایت در جوانی – سال 1305

 خودکشی در داستان صورتک‌ها

صورتک‌ها داستان شخصی به نام منوچهر است که معشوقه‌ای دارد به نام خجسته. روزی خواهر منوچهر عکس خجسته را در کنار مردی دیگر، به نام ابوالفتح، به منوچهر نشان می‌دهد. از همان روز به بعد منوچهر در این فکر می‌افتد که هم خود و هم خجسته را بکشد و هر دو در کنار هم بمیرند. از این رو، در آخر داستان منوچهر اتومبیل‌اش را، که خجسته نیز در آن هست، چنان تند می‌رانَد که دست آخر تصادف می‌کنند:

ناگاه چرخ‌ها لغزیدند، اتومبیل دور خودش چرخید و … در پرتگاه کنار جاده افتاد. صبح یک‌ مشت گوشت سوخته و لش اتومبیل کنار جاده افتاده بود. [11]

در داستان‌های گجسته دژ، چنگال و تاریک‌خانه نیز ردپای خودکشی وجود دارد. من در این مختصر، صرفاً  نگاهی به ردپای خودکشی در تاریک‌خانه می‌اندازم.

صادق هدایت
صادق هدایت و پسردایی‌اش در بلژیک – 1305

خودکشی در داستان تاریک‌خانه

تاریک‌خانه را مردی روایت می‌کند که در حین سفر به شهری دیگر با مسافری عجیب برخورد کرده. مسافر، که گویی افکار صادق هدایت را دارد، در طول راه حواس راوی داستان را به خود جلب می‌کند. دست بر قضا، در شهر همان مسافری که داستان در مورد اوست، اتومبیل توقف می‌کند و قرار بر این می‌شود که سحر حرکت را ادامه دهند. با دعوت مسافر، راوی داستان به خانه‌ی عجیب او می‌رود.

در حین گفتگو، مسافر سخنانی می‌گوید که می‌توان آن‌ها را عقاید خود  صادق هدایت دانست. عقایدی هم‌چون:

1.« کار و کوشش مال مردم تو خالیست». [12]

2.«تو این محیط فقط یه دسته دزد، احمقِ بی‌شرم حق زندگی دارند. … دردهایی که من داشتم، بار موروثی که زیرش خم شده بودم، اونا نمی‌تونن بفهمن». [13]

3.«می‌خواستم مثل جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه‌ور بشم…». [14]

4.«… نمی‌خوام برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوی دزدها و … موجودات زرپرست احمق درست شده و اداره شده شخصیت خودمو از دست بد». [15]

5.« با خودم عهد کردم روزی که کیسه‌ام به ته کشید یا محتاج به کس دیگه بشم، به زندگی خودم خاتمه بدم». [16]

راوی روایت می‌کند که فردای آن شب، به قصد خداحافظی به نزد مسافر رفته که او را در حالت خشک‌شده دیده. طوری که انگار کیسه‌اش به ته رسیده باشد!

صادق هدایت
صادق هدایت – دو سال پیش از خودکشی

خودکشی در نامه های صادق هدایت

در نامه‌های صادق هدایت نیز به‌کرات به خودکشی اشاره می‌شود. از جمله:

1- نامه‌‌های صادق هدایت به مجتبی مینوی

«از حال ما خواسته باشی در نهایت کثافت عمر را به بطالت می‌گذرانیم». [17]

2- نامه‌های صادق هدایت به حسن شهید نورایی

  •  «زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی هست و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شب‌ها به وسیله‌ی دود و دم و الکل به خاک‌اش می‌سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم». [18]
  • «ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمت‌مان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه‌چیز». [19]
  • «نمی‌دانم چرا انقدر خسته شده‌ام. همه‌چیز مرا از جا در می‌کند. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچ جور کاری دل و دماغ ندارم. این هم یک‌جورش است». [20]
  • «اوضاع به همان کثافت سابق می‌گذرد. شاید خیلی بدتر و کثیف‌تر». [21]

نامه‌های صادق هدایت به جمال‌زاده، برادر-اش و دیگران نیز، مخصوصاً در سال‌های 1328 و 1329، سرشار از گلایه از زندگی، خستگی و افسردگی اند. افسردگی و یأسی که در نامه‌های صادق هدایت وجود دارد انسان را به یاد تکه‌ای از گجسته‌دژ می‌اندازد، تکه‌ای که می‌تواند حسن ختامی بر بحث ما در باب خودکشی در آثار صادق هدایت باشد:

 ما همه تنهاییم. نباید گول خورد. زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند … بعضی‌ها می‌خواهند فرار کنند، دست‌شان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند. ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود… [22]

آخرین عکس صادق هدایت
آخرین عکس صادق هدایت

*******

یادداشت‌ها:

 [1]: صادق هدایت، مجموعه داستان زنده به گور، زنده به گور، تهران، نشر امیرکبیر، 1342، صص 11-10.

[2] و [3]: پیشین، ص 11.

[4]: ص 15.

[5]: صص 19-18.

[6]: ص 22.

[7]: صص 27-26

[8]: صادق هدایت، مجموعه داستان سه قطره خون، گرداب، تهران، 1333، ص 36.

[9]: پیشین، ص40.

[10]: صادق هدایت، مجموعه داستان زنده به گور، آبجی خانم، تهران، نشر امیرکبیر، 1342، صص 83-82.

[11]: صادق هدایت، مجموعه داستان زنده به گور، صورتک‌ها، تهران، 1333، ص 114.

[12]: صادق هدایت، مجموعه داستان سگ ولگرد، تاریک‌خانه، تهران، نشر امیرکبیر، 1342، ص133.

[13]: پیشین، ص 134.

[14]: همان.

[15]: پیشین، ص 135.

[16]: پیشین، ص 137.

[17]: محمود کتیرایی، صادق هدایت، تهران، 1349، ص 147.

[18]: صادق هدایت، هشتاد و دو نامه، پاریس، 1379، ص 101.

[19]: پیشین، ص 109.

[20]: پیشین، ص 153.

[21]: پیشین، ص 194.

[22]: صادق هدایت، مجموعه داستان سه قطره خون، گجسته‌دژ، تهران، نشر امیرکبیر، 1333، ص173-172.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو ||| چو پرده برافتد نه تو مانی و نه من

نیازی به ثبت ایمیل نیست. لطفاً دیدگاه‌تان را بنویسید.

guest

نیازی به ثبت ایمیل نیست. لطفاً دیدگاه‌تان را بنویسید.

31 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده‌ی تمامی دیدگاه‌ها

پس از مطالعه‌ی این نوشتار، این‌ها را هم بخوانید

جدیدترین دوره‌های آموزشی